وبلاگی از جنس سوال

چرا مدارس نوعی زندان هستند؟ (1)

مدرسه - زندان

می دانم که تعداد کمی از مخاطب مانم، هنوز به مدرسه می روند. اما مطمئنا آن ها هم مثل من، خاطرات هیجان انگیزی از روزهای درس و مدرسه ندارند. در سری نوشته هایی، قصد دارم درباره شباهت مدارس با زندان ها بنویسم و در نهایت، ببینیم مدرسه رفتن مفیدتر است یا زندانی شدن.

اولین و شاید اصلی ترین شباهت زندان ها و مدارس که پایه دیگر شباهت ها را بنا می نهد، نبود میزان کمی استقلال و آزادی عمل (اتونومی) در میان زندانی ها و دانش آموزان است. به نظر من در این زمینه، زندگی زندانی ها وضع بهتری نسبت به زندگی دانش آموزان دارد. آن ها می توانند بر روی اکثر فعالیت های روزانه شان کنترل داشته باشند و از قانونی هم سرپیچی نکنند و تنها در برخی از ساعت، فعالیت های مورد نظر زندان را انجام دهند. زندانی ها البته در محوطه ای بسته زندگی می کنند و اجازه خروج از آن را ندارند (چقدر شبیه دانش آموزان). زندانی ها می توانند کتاب بخوانند، ورزش کنند، فیلم ببینند و هر چیز دیگری به ذهن تان می رسد. هر زمانی که بخواهند. بدون هیچ فشاری.

اما دانش آموزان. «دانش آموزِ نمونه» که هر کاری از او انتظار می رود را بدون چون و چرا انجام می دهد و بعد از هر ترم نیز، معدلی غیر از 20 کسب نمی کند، اتونومی کمتری نسبت به یک زندانی دارد. دانش آموزان بر 7 ساعت از عمرشان، هیچ کنترلی ندارند (درباره اینکه چرا این هفت ساعت ها، سوزاندن دقایق عمرمان هستند، بیشتر صحبت خواهم کرد). اگر دبیرستانی باشند، احتمالا در خانه هم کلی درس دارند که باید بخوانند و احتمال تعداد ساعاتی که به اختیار خود هستند، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد. مهم نیست شما به ریاضی علاقه دارید یا به فیزیک یا به مدیریت یا هر چیز دیگری، یک روز، چند نفر دور هم می نشینند و تصویب می کنند که شما باید ساعت های زیادی (حرفم را باور کنید، واقعا زیاد) از عمرتان را صرف خواندن جغرافیا کنید، وگرنه از سوی دیگر دانش آموزان، معلمان و جامعه، به عنوان دانش آموزی «تنبل» شناخته خواهید شد. در مدرسه، هیچ چیز پرسونالیزه نشده است. دروسی که من می خوانم، تو هم می خوانی، آن هم می خواند. مهم نیست که هدف من و تو، کیلومترها با هم فاصله دارد. مهم نیست که «من» و «تو» با هم کیلومترها فاصله داریم.

«انجام بده یا تنبیه شو». قانون اول مدارس و زندان ها، این است. انسان ها مهم نیستند؛ قوانین چرا.


نمی دانم وقتی می گویم زندان ها و مدارس شبیه هم هستند، باید به مدرسه ها بربخورد یا به زندان ها. به هر حال، پیشنهاد می کنم اگر در دوراهی مدرسه و زندان قرار گرفتید، گزینه دوم را انتخاب کنید.

بیشتر خواهم نوشت...

سارا درهمی
۲۳ دی ۲۲:۴۱
سلام.

پس از خواندن این نوشته قوی و غم انگیز و آشنا، بسی احساساتم جریحه دار شد. فکر کردم چی کار کنم... یاد رابطه خودم با مدرسه افتادم. پس بذار به عنوان یه بزرگتر یه کم تجربیاتمو برات بگم. ( جوگیری منو درک کن. تنها کسی هستی که میتونم این جمله رو بهش بگم :))

 ببین من از اون دانش آموزای حرص‌درارم. سر کلاسِ درسایی که بلدم مثل زبان همیشه دارم کتاب میخونم. البته معلممون خیلی عصبانی میشه. در حدی که بحثو به شورای دبیرانم کشونده و همه مدرسه رو آگاه کرده. ولی من واقعا ازش ممنونم که در جهت اشاعه این فرهنگ زیبا داره گام برمیداره. 

سر کلاس تاریخ، میدونم که همش چرت و پرت و دروغه و چیزی هم قرار نیست تو ذهنم بمونه، دفتر زبانمو میارم بیرون و خاطره مینویسم.

سر کلاس ادبیات،‌ که معلمش خیلی گیر نمیده، طراحی می‌کنم. 

ریاضی و فیزیک رو به زور گوش میدم چون تو خونه قرار نیست وقتی براش بذارم و باید همینجا بلد شم.

سر کلاس محیط زیست‌ (درس بی خاصیتی که امسال برای پایه یازدهم گذاشتن) با معلممون بحث میکنم و ازش سوال میکنم و کلی چیز یاد میگیرم. با وجود این که مثل اکثر معلما و حتی شاید بیشتر از اکثر معلما غرغر میکنه و عصبانی میشه و کلا داغونه! ولی گویا بعد دیگه ای هم داره که به تازگی رو کرده. تازگیا برامون گفت که چه اقدامات شجاعانه ای برای محیط زیست انجام داده. این بهم خیلی جرئت داد. 

درسای تخصصیمونو با دقت گوش میدم و سوال میپرسم و چیزای اضافه تر تو کتابم مینویسم چرا که بسی جذاب و مفید می‌باشد.

و بدین شکل، احساس عامل بودن، متفاوت بودن، و مفید بودن میکنم. گاهی حتی فکر میکنم این که حس میکنم تو مدرسه‌ وقتم داره هدر میره،‌ باعث میشه بیشتر کار کنم! و شاید حتی بعضی وقتا بهره وریم از خونه بیشتر میشه. به همین برکت قسم!

خلاصه که من بعد یازده سال بالاخره به این نتیجه رسیدم که آدم تو مدرسه هم میتونه زورکی راه آزادی عملو باز کنه. 
گاهی که روی طاقچه میشینم و قصه مینویسم، و بقیه بچه ها رو میبینم که زل زدن به معلم و دارن زجـــــــــر میکشن! احساس میکنم که تو انفرادی کوچیک خودم خیلی خوشبختم.

میدونم سخته ولی آدمی مثل تو که اینقدر از مدرسه و مزخرفاتش بالاتره، حیفه که نصف روزش به غصه خوردن بگذره. میشه تغییر ایجاد کرد.
پاسخ :
سلام سارا. خودم هم احساس می کنم این نوشته هام، مثل مرثیه می مونن. پر از غم هستن. چیزهایی که می دونیم، می دونیم داریم اشتباه می زنیم، ولی انگار کسی عزمی برای تغییر دادنش نداره. من هم تمایل (شاید بیش از اندازه ای) دارم که همه چیز رو بسته به خودم بدونم. موفقیت هام رو نتیجه تلاش های خودم و شکست هام رو هم نتیجه اشتباهات خودم. به نظر من هم دست رو دست گذاشتن و ناله کردن، اصلا کار منطقی ای نیست. بعد از تموم شدن این سری نوشته ها، بعدش چندتا مطلب درباره اینکه چطور میشه از این زندان فرار کرد، می نویسم. کلی نکته درباره کامنتت تو ذهنم هست و به خاطر همین زیاد بودنش، به زودی یه مطلب مفصل درباره ـش می نویسم.

ممنون ازت.
مختار راد
۲۲ دی ۱۵:۰۸
سلام. چقدر جالب نوشتی. شاید همه ما این چنین احساسی نسبت به مدرسه داریم ولی شخصا هیچوقت قدرت قلم زدن در این باره رو نداشتم. ضمن اینکه برخی نکات واقعا و منطقا غلط های رایج در اجتماعه. مثل دانش آموز نمونه که نمونه واقعی "زندانی تر از زندانی" است!
ممنونم که نوشتنرا ادامه میدهی
دوست متممی شما

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
ببینید
کتاب‌هایی که می‌خواهم بخوانم
© 1396 استفاده از مطالب این سایت، برای همه، در هر جایی و به هر شکلی آزاد است.